رفت،...با تلخ ترين خداحافظي رفت
از من خواست منطقي باشم و بهانه اي براي رفتن جور کرد و رفت ،
مي گفت : ما به درد هم نمي خوريم ...براش آرزوي خوشبختي کردم
،براي او و عشق جديدش ....
آري رفت ، رفت تا صداقتش را به عشق پاکش نشان بدهد...
يادش بخير زماني که من فقط عشق پاکش بودم،
رفت تا کاري که من از او خواستم وگفت :
هرگز نمي توانم را براي عشقش انجام دهد...
هرگز نمي توانم تنها عاشق يک نفر باشم قلب من براي همه جا دارد
يادت هست اين سخن توست ...يادت هست؟
مهم نيست اگه به خاطر نمياري،
اين روزا اينقدر سرت شلوغه که وقت نمي کني
خودت رو ، گذشته ات رو حتي براي لحظه اي کوتاه به خاطر آوري....
.مهم نيست رفيق ، مهم نيست
وقتي چشمات گريه ميکرد آرزوم بود که بميرم..
امروز با تمام وجود بي صدا گريستم،اما تو ديگر رفته بودي،
.رفتي و هرآنچه بود به خاطره اي فروختي و گفتي :
منطقي باش،نه تماسي،نه پيامي،هرگز سراغي از من نگير،
مثل هميشه سکوت را پذيرفتم.
او اما آخرين خواسته ات را اجابت کردم.
.رفتي،من نيز ميروم...منطقي ام...ولي مي روم
تابلو نقاشي خاطراتمان را،که با قلم زيباي احساسم کشيدم،
به آتش ميکشم و پروانه وار به دورش ميچرخم
.اما هرگز در آتش آن نخواهم سوخت،
زندگي جريان دارد، کوه استوار است ،
گل سرخ هنوز هم سرخ است ، رهگذران همه مي آيند و مي روند
و من زنده ام پس زندگي مي کنم ...
اما حالا ديگر آرزوهايم را خود خواهم ساخت، خود و به تنهايي
بدون اينکه به خيال زيباي آرزوهاي خوب ديگران بشينم.
احساسم طاقت جدايي نداشت اما تو خواستي منطقي باشم،
ومنطق بي رحم و ناجوانمردانه،هميشه درست حکم ميکند،
هرچند حکمش باب ميل ما نيست
ولي من نميتوانم سد راه خوشبختي تو شوم،
ولي رفيق اون روزا منطقت خيلي منصفانه ترحکم مي کرد ...
باشه بازم مهم نيست و اميدوارم به تمام آرزوهايت برسي.
من نيز به ساختن آرزوهايم مي پردازم
آرزوهايي که شايد براي هميشه در حد يک فکر ابلهانه باقي بمانند.
آرزوهايي که ديگر جرئت پرورش يافتن ندارند،
آرزوهايم را بدست کشتي غرق شده ي احساسم مي سپارم
تا ناخداي قلب شکست خورده ام باشد ...
.هنوز دارم مينويسم،
براي چه مي نويسم؟ براي که مينويسم؟
ديدي آخرش منو گذاشتي رفتي
از زمين قلبمو برنداشتي و رفتي
ديدي آخرش منو ديونه کردي
واسه رفتن همينو بهونه کردي
ديدي خواستمت ولي منو نخواستي
اينم از بازي هاي دنياي ماست
ديدي آخرش منو تنها گذاشتي
تشنه رو تو حسرت دريا گذاشتي...
آه يادم نبود،قول داده بودم منطقي باشم....

خدا هست اما.....!
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت.
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد!
مشتري پرسيد: چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني.مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت.
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف.
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت:پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند."
مشتري گفت دقيقا همين است.
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...

اگر تنهاترین تنهایان شوم
بازهم خدا هست
او جانشین
تمام نداشتن ها در زمین است.....