امشب دلــم همچون آسـمان، پر از ابــرهای بارانی است،
ای کـاش دلم امشب بـگرید، شاید که بغض چـشمانم بشـکند...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
واژه هایم رنگ غم گرفته اند
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
آری دلتنگم دلتنگ تو دلتنگ با تو بودن ای مهربانم.

چگونه بگویم که دلتنگ تو هستم
چگونه بگویم که دلتنگ تو هستم تویی که مونس شبهای دل بیقرارم بودی
چگونه بگویم که باغ دلم به غم نشسته و از دوری تو دلتنگ شده
چگونه بگویم که وجود تو گرمای صدای دلنشین تو به من دلتنگ آشفته
زندگی می بخشد.
چگونه بگویم که این دل بی طاغت بهانه ی با تو بودن را می گیرد
چگونه بگویم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد
ای تنها ترین ستاره ی زندگی من
پشت پنجره ی دل تنگم به انتظار لحظه ی با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بیقرارم را آرام کنی.
