اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.... 
بي خبر پا به خانه دلم گذاشتي و روشن كردي دالان تاريك دلم را. دلم از اين همه مهرباني غرق در سرور شد. اولين بار كه نام تو را شنديدم صدايت ذهن خواب آلود مرا بيدار كرد
از تو ياد گرفتم كلمات را با همه آشتي دهم و از تو آموختم آنچه را نمي دانستم
قلم در دستم بود و داشتم ذهن سفيد دفترم را با خاطرات خط خطي مي كردم
سر مشق زندگي ام هزار بار نوشتن از تو بود و چه خوب به بهانه تو تاج گلي از بهترين ها بر سرم گذاشتم
امروز كه از تو و براي تو مي نويسم، قلبم فاصه ها را بر مي دارد
من تنها، يك قدم، يك نگاه و يك خنده با تو فاصله دارم
لختي بخند تا حضور سبز مرا احساس كني
بهترينم، چند صباحي از حضورت در خانه دلم مي گذرد و چه زيبا كوچه دلتنگي ام را آذين بستي . تو براي ذهنيتم افتخاري نو آفريدي
اين رويش و آغاز جوانه زدن احساسم را از نگاه گرم تو دارم و به زباني ساده به روي قلبم مي نويسم
((تو را دوست مي دارم))


زندگی...
چشمام رو تو زندگیم درست باز کردم دیدم که تنها همدمم غمه ، تنها دوستی که تا حالا واسم موندگار بوده غمه و از همه ی گذشته های دور و نزدیک و خاطراتم فقط غم باهام مونده...
روز های عمر ما ، ساعت ها و ثانیه ها زندگی مون با سرعت دارن از هم پیشی می گیرن و هر سال لحظه ی سال تحویل یک مشت خاطرات و آرزوهای بر باد رفته رو با غم و حسرت و اگه شادی و خوشی هم داشته باشیم میسپریم به تاریخ یا به قسمت های تلخش زیادی فکر نمی کنیم تا آغازی رو به جلو داشته باشیم با امید و آرزو تا سال رو نو می کنی یهو یه خلأ احساس میکنی و تازه می فهمی کسی رو که بهش دل بسته بودی دیگه پیشت نیست.
تو این زندگی ما هر چی مثل یه سکه می مونه و 2رو داره و برای همینه که به چشمات هم بعضی وقتا نباید اعتماد کنی. گاهی وقتا غم از شادی هم با ارزش تره این غمه که تو دل ها موندگاره ، شاید اگه توی شادی کسی شریک نشیم و شادی رو واسه خودِ خودش بزاریم، زیاد مهم نباشه، امّا خوبه که همیشه سعی کنیم که تو غم های دیگران خودمونو شریک بدونیم
